طبیعت زیبای ایران

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

منطقه اشکورات
نویسنده : رسول شهبازی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

بقیه عکسها در ادامه مطلب...


 

 

دره اشکور،خاطره ای در میان مه

یکی از سفرهای خاطره انگیز و به یادماندنی برای من، سفر به منطقه اشکور یا اشکورات در استان گیلان بود که با سه نفر از دوستان عزیزم در اولین روزهای بهاری سال 88 انجام دادیم.

بقیه عکسها و گزارش در ادامه مطلب...

دره اشکور یکی از مناطق زیبا و سرسبز در امتداد جنوب شرقی شهرستان کلاچای قرار گرفته که بیشتر روزها در پرده ای از مه فرو میره وچهره دل نواز دیگه ای از قدرت خدا رو به نمایش میذاره.

علاقمندان به کوهپیمایی و طبیعتگردی میتونن با سفر به اشکور، از زیباییهای طبیعت خاص کشور عزیزمون بهره ببرند و خاطره ای بیادماندنی رو در دفتر ذهنشون ثبت کنند.

درضمن این منطقه از قدمت تاریخی زیادی برخورداره که بعدها (اگر ترس از تخریبشون نباشه و گوشی شنوا واسه حرفام پیدا کردم) سر فرصت از تاریخ و آثار باستانی اون صحبت خواهم کرد.

بخاطر قرار گرفتن این منطقه در مرز استان قزوین و گیلان و همجواری با کوههای البرزغربی، آب و هوای اون بیشتر ماههای سال سرد و درتابستانها خنک و مطبوعه، همین آب و هوا و موقعیت جغرافیایی طبیعت منحصربفردی رو به دره اشکور هدیه داده.

برای دسترسی به منطقه اشکور، دو راه وجود داره، یکی از سمت شهرستان کلاچای و خرم آباد که میتونید با ماشین تا یه جاهایی از مسیر برید، و راه دیگه که خیلی مشکلتر و درعوض زیباتره ، مسیر قدیمی از سمت روستاهای قزوینه که ما دومی رو انتخاب کردیم وباتوجه به آشنایی نداشتن به مسیر و سردی هوا، چیزی نمونده بود جونمون رو از دست بدیم.

بازهم یه تذکر اول به خودم بدم که طبیعت، مانند چهره معصوم و زیبای نوزاده، پس مواظب باشیم با ریختن آشغال و صدمه زدن ویا شکار، صورت این طفل رو نخراشیم. باتوجه به حساسیت اکوسیستم کوهستان و تجزیه نشدن زباله ها ، کمترین لطفی که به خودمون و فرزندانمون میتونیم بکنیم اینه که ازریختن زباله و بجا گذاشتن هرگونه آثاری در طبیعت جلوگیری کنیم . امیدوارم یه روز مردم ... ما طبیعت رو مثل خونه خودشون بدونند و تیشه به ریشه خودشون نزنند!

متاسفانه هنوز در شهرها و روستاهای ما فکری برای دفع زباله نشده و اطراف جاهایی که مردم زندگی میکنند پر از آشغال و پلاستیک و شیشه شده و بعضی وقتها آدم صحنه های تاسف باری رو مشاهده می کنه !!!  

بگذریم ، بعد از کلی کلنجار رفتن سر مرخصی عید و اصرار و دعوت از دوستان که متقاعد کردنشون برای همراهی در این سفر،کار حضرت فیل بود، سرانجام صبح زود آخرین روز سال براه افتادیم و راهی منطقه باراجین قزوین شدیم.

بعد از گذشتن از روستاهای زرشک و رازمیان و هیر، بعداز ظهر به روستای ویار رسیدم . ویار آخرین جاییکه میشه با ماشین رفت و جاده ناجور و خاکی داره و از اینجا تا سپارده، اولین روستای گیلان 23 کیلومتر راه کوهستانیه و هیچ دهی سر راه وجود نداره .

بخاطر نزدیک شدن به تاریکی هوا و دوری مسافت، تصمیم گرفتیم به پیشنهاد یکی از اهالی میهمان نواز ویار، در روستا بمونیم و صبح زود راه بیفتیم .

هنوز دو ساعتی تا غروب وقت بود بعداز اینکه کوله ها رو داخل اتاق گذاشتیم، برای گردش به اطراف ده رفتیم و کنار رودخونه و زیر نم نم ملایم بارون چای آتیشی دم کردیم.

اقامت شبانه ما تو یه خونه کاهگلی و باصفا ، و تماشای آسمون زیبا خاطره خوشی برام بود که هنوزم دلم میخواد دوباره تکرار بشه.

صبح زود بعداز خوردن صبحونه و جمع وجور کردن کوله ها راه افتادیم، البته اینم بگم بخاطر سردی هوا و نشستن برف در گردنه های مسیر و خطر حمله حیوانات وحشی (که من خیلی دلم میخواست یه بار اتفاق بیفته البته نه برای خودم)، اهالی روستا خیلی سعی کردند ما رو منصرف کنند وتا حدودی هم موفق شدند چون دوتا از دوستام خیلی اصرار داشتن که تا همین جا کافیه و بهتره که برگردیم، ولی اصرار من  واسه ادامه مسیر و چشم اندازهای سرراه و وعده و وعیدهام و اینکه من آشنایی کامل به مسیر دارم !، بالاخره کارساز شد و عزیزان اعتماد کردند و قدم در راهی بی بازگشت نهادیم...

اول همه چی خوب بود، هوا کاملا صاف و آفتابی بود و راه هم مشخص. اما بعد از چندساعتی که راه رفتیم آسمون ابری شد و برف هم راه رو پوشونده بود . بما گفته بودن تا روستای سپارده سه چهارساعت(حدود 12 کیلومتر) بیشتر راه نیست ولی وقتی به گردنه پوشیده از برف رسیدیم و تا چشم کارمیکرد کوه بود و برف، کمی نگران شدیم . مخصوصا کمی وقت و دیدن ردپای تازه گرگ و خرس توبرف ، نگرانی ما رو جدی تر کرد و حساب کار دستمون اومد .

بعضی جاها مسیر دوراه یه سه راه میشد و نمیدونستیم درست میریم یا نه . نزدیکهای ساعت 2 بود که کم کم احساس کردیم گم شدیم و هرچی میریم راه تمومی نداره . ما تو ارتفاع  تقریبا 3200 متری بودیم و بوران ریز همراه با باد شروع شده بود و سنگینی کوله ها و خستگی و ناامیدی سرعت ما رو کم کرده بود. حال دوتا از دوستام بد شده بود و من مجبور شدم دوتا کوله بردارم. بدتر از همه بعضی از جاها بهمن اومده بود و راه رو بسته بود و بخاطر برف یخ زده و شیب تند نمیشد جلوتر رفت. از اونجاییکه نمی تونستیم برگردیم و نمیخواستیم شب رو تو سرما بگذرونیم چاره ای نبود جز اینکه هرطور شده ادامه بدیم و به یه جایی برسیم . واسه همین من مجبورشدم با تبری که همراه داشتم، حدود شصت هفتاد متر جاپا بازکنم و توی یخی که بخاطر بهمن راه رو پوشونده بود، جای پا بکنم و آروم جلو برم تا بقیه هم دنبالم بیان . وسط های راه که رسیدم حس کردم یخ زیر پام زیرش خالیه و ممکنه بشکنه و منو بقیه رو بفرسته ته دره ، اینجا بود که خودمو بخاطر بخطر انداختن جون رفقام سرزنش کردم و خدا خدا میکردم که اتفاقی نیوفته.

بهر حال به هر زحمتی بود  بعد از یک ساعت تلاش ، تونستیم رد بشیم و بقیه راهو ادامه بدیم.

درست زمانیکه کاملا ناامید شده بودیم یه دفعه بادیدن مقدارکمی بوته های سوخته‌ (هرچندخیلی وقت بود سوخته بودن) که معلوم بود قبلا چوپانی اونها رو آتیش زده، امیدوارشدیم و فهمیدیم باید نزدیک آبادی یا روستایی باشیم، با ادامه راه یه کلبه متروکه پایین دره دیدیم وقرار شد اگه به تاریکی خوردیم بیاییم و بجای سرپناه ازش استفاده کنیم، بالاخره نزدیک غروب بود که روشنایی چراغ های روستای سپارده نمایان شد و به همه اعضای گروه که کاملا خسته و ناامید بودن، انرژی تازه داد، تازه اونجا بود که فهمیدم امید چه نقش مهمی در حرکت آدم میتونه داشته باشه. رفقام که هیچ انتظاری برای حتی یک قدم برداشتن نمیشد ازشون داشت، با خوشحالی و قدرت قدم برمیداشتند، هرچند روستا هنوز دوساعتی ازمون فاصله داشت و هواهم کاملا تاریک شده بود، ولی حداقل خوشحال بودیم که راه رو پیدا کردیم.

بالاخره با دوساعت کوهپییمایی در شب و با نور چراغ قوه به روستای سپارده رسیدیم ، ساعت تقریبا ١٠ شب بود و باتوجه به اینکه شب عید هم بود، اصلا توقع نداشتیم بتونیم جایی رو واسه موندن پیدا کنیم ولی یکی از اهالی خونگرم روستا با دیدن ما، ازمون خواست به خونش بریم و فردا صبح راه بیفتیم، یادش بخیر چه شب بیادموندنی شد، مخصوصا دخترکوچولوی ٢ساله دوست داشتنی شون که نشسته بود کنارمون و مثل کارتون داشت بما نگاه میکرد، انگار پت ومت جلوش نشسته باشن. اون شب همگی خیلی راحت خوابیدیم ...

بقیه شو یکی دو روز دیگه مینویسم الان وقت نیست ...

 

 

 


 
comment نظر بدهید ()