طبیعت زیبای ایران

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

مازیچال

اواخر پاییز پارسال بود که باز دلم هوای سفر کرد.سفری که بتونم با اون آرامش ازدست رفتم رو بدست بیارم.میخواستم چندروزی از محیط شهروکار و شلوغی دور باشم وبه کوه جنگل پناه ببرم.باتوجه به اینکه پاییز وزیباییهای منحصربه فردش , منو وسوسه میکرد , بالاخره تصمیم براین شدکه به اطراف مازیچال که یه دهکده زیبای کوهستانیه , سفرکنیم.


یک هفته قبل از سفر , به دوستانم که فکرمیکردم همراه من خواهند اومد , خبر دادم وازشون خواستم برای این برنامه آماده بشن.

ده نفر اعلام آمادگی کردند وگفتندکه میان. ولی هرچی به شروع سفرنزدیکتر میشدیم , ازتعداد بیعت کنندگان کم میشد تااینکه یک روز مونده به حرکت , فقط یک نفر باقی موند.

ازهزاران , یک نفر اهل دل اند

مابقی تندیسی از آب و گلند

با توجه به سردی هوا وخطراتی مثل حمله حیوانات وحشی وکم تعداد بودن ما , شایدبهتر بود منصرف میشدیم اما عشق ما به طبیعت وعشق به خطر وهیجان , به همه چیز فائق اومد.

بهمراه دوستم وهمکارم آقای علی بابایی عازم منطقه شدیم وصبح زود , صبحانه خودمون رو که خیلی هم خوشمزه بود کنار یه چشمه خوردیم.بالاخره به دهکده رسیدیم وباتوجه به اینکه مازیچال یک دهکده ییلاقیه , دراونوقت از سال کسی در دهکده زندگی نمیکرد.همین خلوتی وسکوت ,زیبایی روستا رو دوچندان میکرد.بعدازتقسیم وسایل به سمت دره شیروار راه افتادیم وقصد داشتیم به روستایی که اونطرف دره قرار داشت برسیم و روز بعد به طرف لیره سر , نزدیک شهسوار حرکت کنیم.اما متاسفانه من در مسیریابی وتخمین مسافت وزمان , اشتباه کردم وهمین موضوع باعث شد که شب سختی رو سپری کنیم.

وارد دره که شدیم اطرافمون اونقدر زیبا بود که ماغرق در تماشای جنگل شدیم . فصل پاییز با همه زیباییهاش جلوه خاصی به درختها بخشیده بود.کف جنگل پوشیده از فرش قرمزی بود که تار و پود اون رو برگهای خشکیده تشکیل میدادند.بعضی جاها تاساق پا داخل برگها فرو میرفتیم و راه رفتن برامون مشکل میشد.صدای خش خش برگها آدمو یاد قصه ها میندازه.

دیدن برگهایی که زمانی سبز وشاداب بر بلندای شاخه درختی بودن وحالا زیرقدمهای ما خرد میشدند , منوبفکر فرو میبرد که شاید یه روزی سرنوشت , باماهم چنین کاری کنه.

با ادامه مسیر سرازیری به سمت پاییین دره , کم کم به تاریک شدن هوا نزدیک میشدیم وهنوز با کلبه ای که قرار بود شب رو داخل اون سپری کنیم خیلی فاصله داشتیم.به جایی رسیدیم که ادامه  راه واقعا مشکل بود.این بودکه ترجیح دادیم در جای صافی که اون نزدیکی بود چادر بزنیم وشب رو همون جا سپری کنیم.بانور چراغ قوه بدنبال هیزم گشتیم وبعدهم آتیش  رو به پا کردیم.اون شب خیلی سرد بود وماتاساعت سه نصف شب کنار آتیش بیدارموندیم.برای در امان موندن از حمله حیوانات وحشی به پیشنهاد دوستم اطراف چادر رو با شاخه درختها وطناب پوشوندیم .صبح روز بعد ,از یه مسیر دیگه به مازیچال  برگشتیم.هرچند این سفر نیمه تمام موند ولی بخاطر مناظر قشنگ منطقه خیلی لذت بردیم.امیدوارم فرصتی پیش بیا تا دوباره بتونم به اونجا برم...